ღیکـ ـــ ــی الکــ ــ ــیღ
من درکلبه فقیرانه خودچیزی دارم که تو در عرش بیکرانه خود نداری من همچون تویی دارم وتو همچون خود نداری
سلام به همه ی دوستای گلم... من میخوام برم اعتکاف..همه مراقب خودتون باشین. واسه همه دعا میکنم ان شاا.. خصوصا... خدانگهدار همگی
سلام. امیدوارم حال همه ی دوستان گلی که به وبم سر میزنن خوب باشه. امروز به خودم گفتم که بیام نت و این پست رو بذارم. ازتون میخوام پای نمازاتون یا هنگام دعاهاتون همه ی مسلمانان رو فراموش نکنید و علی الخصوص میخواستم بگم واسه داداش من هم دعا کنید. واسه امر خیر.یه مشکل دارن. ان شاا.. که مشکل همگی حل بشه و مشکل داداشم هم حل بشه. آمین یا رب العالمین. (هنگام سختی ها به خدا نگین یه مشکل بزرگ دارم ..به مشکل بگین خدای بزرگی دارم) موفق و سلامت باشید. ღ ღ ღ ღ شعر غربت از سهراب سپهری(از هشت کتاب سهراب) ماه بالای سر آبادی است اهل آبادی در خواب روی این مهتابی,خشت غربت را می بویم. باغ همسایه چراغش روشن من چراغم خاموش ماه تابیده به بشقاب خیار,به لب کوزه ی آب غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی کوه نزدیک من است:پشت افراها,سنجدها و بیابان پیداست. سنگ ها پیدا نیست,گلچه ها پیدا نیست. سایه هایی از دور,مثل تنهایی آب,مثل آواز خدا پیداست. نیمه شب باید باشد. دب اکبر آن است:دو وجب بالاتر از بام. آسمان آبی نیست,روز آبی بود. یاد من باشد فردا,بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم یاد من باشد فردا لب سلخ,طرحی از بزها بردارم طرحی از جاروها,سایه هاشان در آب. یاد من باشد,هرچه پروانه که می افتد در آب,زود از آب درآرم. یاد من باشد کاری نکنم,که به قانون زمین بربخورد. یاد من باشد فردا لب جوی,حوله ام را با چوبه بشویم. یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهایی است. مـלּ دخترم
بعضی ها می روند که بروند ... نه ردی نه نه خاطره ای نه یادی ! بعضی ها میروند واز خودشان زخم کاری بجای میگذارند زخمت را می خراشی مشت مشت نمک به روی زخمت می پاشی که مبادا یادت برود که با تو چه کرد ! اما نفر سومی هم هست بنام گوشه نگاه خدا وقتی که هست باران وقتی که می رود ردش رنگین کمان است !!
قبل از
ازدواج پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار
کشیدم. دختر: میخوای از پیشت
برم؟ پسر: حتی فکرشم نکن! دختر: دوسم داری؟ پسر: البته! هر روز بیشتر از
دیروز! دختر: تا حالا بهم خیانت
کردی؟ پسر: نه! برای چی میپرسی؟ دختر: منو میبوسی؟ پسر: معلومه! هر موقع که
بتونم. دختر: منو میزنی؟ پسر: دیوونه شدی؟ من همچین
آدمیام؟! دختر: میتونم بهت اعتماد
کنم؟! پسر: بله. دختر: عزیزم! بعد از ازدواج کاری نداره! از پایین به بالا بخون من ک اصلا ب این رایطه اعتقاد ندارم اصلا بیزارم همش تبله تو خالیه حالا نوبت شماست بگید تا
استفاده
ببریم؟ ღ ღ من خدائی دارم که در این
نزدیکیست نه در آن بالاها مهربان ، خوب و قشنگ چهره
اش نورانیست یاد او ذکر من است در غم و
شادی چون به غم می
نگرم رقص کنان می
خندم که خدا یاد من
است او خدائیست که همواره
مرا می خواند ...
خدایا!
چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت . اما من آنرا نمی شنوم . مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم . مرا بیاموز پیوسته تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه پناهم به تو رو کنم . ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ دلـــم بــرای خـــودم
هــــمـــونی کــه قــبـلا بــودم ღ ღ یک روز بدون خنده،
روزی است که به هدر رفته است…! تـا نـوازشــم کـــند... پرســــید: فـرزنـدم پـــس آدمـت کـــــــــو؟؟؟! اشـکهایـــم را پـــــاک کـــــردم و گــفــتـم: در آغـــوش حـــوای دیـــگریــســـت ” …. ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ اینقدر سیگار نکش میمیری گفتم: اگه نکشم هم میمیرم .گفتی: اگه بکشی با درد میمیری گفتم: اگه نکشم از درد میمیرم … گفتی: هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره گفتم: هوای صاف هم جلوی مرگ رو نمیگیره که می دانی با او خواهی ماند …. وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد … !!! ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ بیاراده متولد میشویم. بیاختیار زندگی میکنیم. بدون اینکه بخواهیم میمیریم. نمیتونیم در تولد و مرگ دخالتی داشته باشیم، اما بیایید آن طور که دوست داریم زندگی کنیم و دیگران را دوست داشته باشیم تا وقتی که برای همیشه میرویم خاطرمان در ذهن ها و خاطره ها باقی بمونه………….. ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ّبــاهات ســـرد شد؟؟؟ یـــ ـه روز تـــ ـو تنهــــ ـا آرزوی زنــــ دگیـــ ـش میشـــ ی!! ღ دلم میخواهد شب باشد، من باشم و تو … به خیالم تو خواب باشی … نگاهت کنم، آرام ببوسمت… نوازشت کنم… و آرام بگویم دوستت دارم … و تمام حرفهای دلم را که وقتی نگاهم میکنی نمیتوانم بگویم عاشقانه نجوا کنم… و تو در سکوت بشنوی و از عشقم سر کیف شوی ، اما … چشمانت را باز نکنی و به خیالم خواب باشی… ! من هم به خیالت ندانستم که بیداری.. ♥ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ تا روزی کــه بــود ، دســت هــایــش بــوی گــل ســرخ مــی داد ! . از روزی کــه رفــت گــل هــای ســرخ بــوی دســت هــای او را مــی دهنــد . . . ღ یه روزایی یه شبایی به یه ادمای خاصی خیلی احتیاج داری گوشیتو بر میداری شمارشو بگیری اما میدونی بی فایدس اینقدر دلگیر و دلتنگی که یهو بخودت میای میبینی خیره شدی به یه صفحه ی خالی بیجواب ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ گفتن : ” گرفتارم” بسیار آسان است. اما وقتی شما به کسی نیاز درید شنیدن: ” گرفتارم” بسیار دردناک است!! در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند اما آنچه خوب است همیشه زیباست ! ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پردوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند ارام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد واردخانه پرعشق وصفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست شوی دلهاست..؛ ღ همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود” هست. یک کم کنجکاوی پشت “همین طوری پرسیدم” هست. قدری احساسات پشت “به من چه اصلا” هست. مقداری خرد پشت “چه میدونم” هست. و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست. ღ ღ ღ ღ ღ ღ
من «خاطرت» را می خواستم؛ نه «خاطره ات» را ...! باش فقط
باش همین نه دست
به جیب خواهی شد نه وقتت
برای من است فقط باش ..... هر جا
هستی فقط باش تا در
هوایت نفسی تازه کنم ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
دو هفته پیش که با قطار داشتم میومدم مشهد،توی کوپه ما یه پسر دانشجویی به
اسم آرش بود که از همون اول سفر من بیقراری ایشون رو می دیدم و برام جای
سوال بود که چرا اینقدر آشفته هست!؟کمی که گذشت من بهش میوه تعارف کردم و
این باعث آشنایی ما با همدیگه شد یه کم که گذشت من ازش علت این همه
بیقراریش رو پرسیدم؟ و آرش سفره دلش رو اینطور پهن کرد:آشفتگی و اضطراب من
از ترم دوم دانشگاه شروع شد،زمانی که با دختری به اسم سمانه توی یکی از
کلاس های عمومی آشنا شدم،از همون اول ترم من و سمانه به همدیگه نگاه های
خاصی داشتیم و این نگاه ها رفته رفته به یه رابطه صمیمانه و عاطفی تبدیل
شد،طوری که بعد از مدتی همه فکر و ذهنم شده بود سمانه! و بدجوری عاشقش شده
بودم و اون هم منو خیلی دوست داشت؛ اصلا توی دانشکده دانشجوها من و سمانه
رو با انگشت نشون میدادن و همه میدونستن که ما عاشق همدیگه هستیم! اما یه
اتفاقی افتاد که نباید می افتاد و اون هم“ارتباط نا مشروع ” ما باهمدیگه بود!!! از اون روز به بعد احساسم نسبت به سمانه عوض شد و دیگه مثل قبل
دوستش ندارم! و الآن به این نتیجه رسیدم که من به هیچ وجه نمیتونم با سمانه
زندگی مشترک داشته باشم! همش این سوال برام مطرحه که اگه اون دختر پاکی
بود چرا به این رابطه کثیف با من تن داد؟؟؟؟ از کجا معلوم که اون بعد از
ازدواج به من خیانت نکنه؟!!!!! از طرفی هم من بهش قول دادم که باهمدیگه
ازدواج میکنیم!!!!! الآن نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم!!!!؟؟نتیجه تحقیق
یکی ز آسیب شناس های اجتماعی به نام آقای دکتر قرائی مقدم که روی ۵۰ پسر
که “رابطه نامشروع” با دوست دخترشان داشتند این بود:“”این پسران
عنوان کردند که اگر تا آخر عمر هم مجرد باقی بمانند حاضر به ازدواج با این
دختران نیستند چون خیانت توسط این افراد دور از انتظار نیست!”“ دوستان
گلم نتیجه ای که می خوام از این مباحث بگیرم اینه که روابط قبل از ازدواج
در قالب دوست دختر و دوست پسر عاقبت خوشی نداره!!!! اگه ازدواج هم صورت
بگیره در زندگی دچار مشکلاتی میشن، که مهمترین مشکل وجود بدبینی بین زوج ها
هست(مخصوصا بدبینی شوهر به زنش) و الآن خیلی از زوج هایی که تازه زندگی
مشترکشون رو شروع کردن،مشکلشون همینه و در خیلی از مواقع تا مرز طلاق هم
کشیده شدن !!!!و در آخر می خوام بگم:شاید بعضی ها این مطالب رو بخونن و
تاثیری روشون نزاره و هیچ تغییری در مسیر زندگیشون ایجاد نکنن !!!به قول
مولا علی(ع) : ما اکثر العبر و اقل الاعتبار!!!اما چیزی که حقیقت بود رو من
گفتم، خواه تو پند گیری و خواه ملال!!!! ღ ღ ღ ღ ღ سلام.من این شعر رو یکشنبه همین هفته از کتاب ادبیاتمون خوندم. وقتی دبیرمون درس میداد با جون و دل گوش دادم. چون خیلی زیبا بود.چه معانی زیبایی داشتند ودوست داشتم واسه شما هم بنویسم.امیدوارم خوشتون بیاد. اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم,خورده هوشی,سر سوزن ذوقی مادری دارم,بهتر از برگ درخت دوستانی,بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها,پای آن کاج بلند... من مسلمانم, قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه,مهرم نور دشت,سجاده ی من من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه,جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست... همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی میخوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گل دسته ی سرو من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف میخوانم پی<قد قامت>موج... اهل کاشانم پیشه ام نقاشی است گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ,می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است, دل تنهایی تان تازه شود. چه خیالی,چه خیالی,...می دانم پرده ام بی جان است خوب میدانم,حوض نقاشی من بی ماهی است... من نمی دانم که چرا می گویند,اسب حیوان نجیبی است,کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ چشم ها را باید شست,جور دیگر باید دید, کار ما نیست شناسایی"راز" گل سرخ, کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر قرن پی آواز حقیقت بدویم. (کاشان,قریه ی چنار,تابستان 1343.از "هشت کتاب"با تخلیص)
سلام به همه ی دوستان گلی که به وبلاگم سر میزنن. امیدوارم حال همگی خوب باشه.. سال جدید رو البته با کمی تاخیر به همگی تبریک میگم. امیدوارم سال جدید رو جدید شروع کرده باشید. من میخواستم واسم جدید باشه ولی نتونستم از پس خودم بر بیام.ونشد که نشد. ان شاا.. سال 92 بهتر از سالهای قبلتون باشه. این شعر رو هم از کتاب "هشت کتاب" سهراب سپهری نوشتم تقدیم به ... امیدوارم خوشتون بیاد: ღ ღ ღ ღ ღ دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟! با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام؟ دست از دامان شببرداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از زرفای دریا بی خبر بر تن دیوارها طرح شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید چشم می دوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گرچه می سوزم از این اتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام تیرگی پا می کشد از بام ها صبح می خندد به راه شهر من دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن.
را گرفتم و گفتم، باید
چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی
توی چشمانش را خوب میدیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او
میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را
مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی
پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی
شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب،
دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که
چه بر سر زندگیاش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانعکنندهای به
او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش میسوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را
آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین، و 30% از سهم
کارخانهام را بردارد. نگاهی به برگهها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد.
زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبهای تبدیل شده
بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما
واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر
بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار
داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفتهها بود ذهن
من را به خود مشغول کرده بود، الان محکمتر و واضحتر شده بود. روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز
نشسته و چیزی مینویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود
خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته
بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و
دوباره به خواب رفتم. یادی از کودکیمان و خاطرات زیبای دبستان.... باز باران با ترانه صبح يک روز زمستان باز باران با ترانه صبح يک روز زمستان ميچکد نم نم به روي شانه ي سردخيابان خاطراتي سالخورده مانده درتقويم ديروز نقش ميبندد به ذهنم بي محابا لنگ لنگان بوي دفتر هاي کيف هايي خاک خورده يادگار روزهاي پرهياهوي دبستان جان گرفته باز در من لحظه هاي اشنايي لحظه هاي شور و شادي,روزهاي مهرو ابان اسمان ابي و باران نم نم برلب جوي کوچه هاي خاکي و باد وزنده ابر نمران بي ريا و عاشقانه دور ميگشتم ز خانه با دو پاي کودکانه,بي صدا افتان و خيزان نيمکت هايي شکسته,شانه هايي خرد و خسته وازه هاي زندگاني,بابا,مادر ونان باز هم دفتر,قلم,ترديدهاي زنگ انشا علم يا ثروت کدام انديشه ميبخشد به انسان؟ در تب لبخند هايت عاشقانه محو ميشد غصه و دلواپسي ها,روزهاي نابسامان با الفباي نگاهت,بخش ميکردي برايم ايه هاي مهرباني,سوره هاي عشق و ايمان بازهم تصميم کبري عزم جزم استقامت داستان زاغ و روباه,دام رنگارنگ شيطان اشنا کردي مرا با درسهاي زندگاني قصه ي از خود گذشتن,قصه ان مرد دهقان شوق و حسرت,بغض و گريه,اضطرابي تلخ و شيرين در گلويم مانده پنهان گفتني هاي فراوان نيستم ديگر پرنده,پر ز شعر و شور و خنده قلک شادي ترک خورد دل گرفت از اين و از ان سالهاي کودکيمان طي شد و لبريز گشتيم از دروغ و درد و کينه,فتنه گر چون مرد چوپان بازگرد اي کودک ده ساله ي شاد دبستان توي جنگل هاي گيلان,باز باران باز باران ارزو دارم برايت,مثل ان ايام ديرين هرکجا هستي هميشه,شاد باشي شاد و خندان Asma Habibi


از نسل حـوا
با ظرافت ها و زیبایـﮯ ها
امــآ
زیبایـﮯ های مـלּ
رازهایـﮯ هستند محرمانه!
خالقـمــ سفارش کرده
جز برای محارمـ فاششان نکنمـ
من دارم با خودم فکر میکنم...
چقدر واقعا این شماره ها درستن..
4317...واقعا دوست داشتنی..
.
.
.
دوستام و خونوادم همین جورن.
�э�ȝ��: شعر غربت از سهراب سپهری, شعر, سهراب سپهری, غربت
�э�ȝ��: باران, پرنده
ღ
�э�ȝ��: خدا
تــنــــگــــ شــــده
هــــمـــونی کــه هــنـــوز قــلــبــش نــشــ ـــکــسـتــه بــــــود
ღ
بخند دوست من
ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...
ღღ
ღدر آغــــوش خـدا گــریــستم….
روزگارا:تو اگر سخت به من میگیری،با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،…
گرچه دلگیرتر از دیروزم،گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،
لیک باور دارم دلخوشیها کم نیستزندگی باید کرد….
ღ
برو !!!
ترس از هیچ چیز ندارم ، وقتی یقین دارم
بیشتر از منکسی دوستت نخواهد داشت . . .
. ترس برای چی ؟؟
وقتی یقین دارم
یک روز
.
.
تف میندازی به روی تمام اعتقاداتی که بخاطرشان منو از دست دادی . . .
گفتی:
.
. . . . .
ღ
ღ
مهربانیت را به دستی ببخش ؛ قلب ها به عشق و امید گرمند
قلب های مصنوعی فقط ظاهری زیبا دارند
عشق ندارند
امید ندارند
گرما ندارند
مراقب باش
ღ
شــب هــ ـا به یـــ ـادش گـــــ ریه میـ ـکنــــی؟!
نـــ اراحــــت نبــ ــاش ….
ღ
ღ
.
.
.
ღ
ღ
بعد با خودت فقط یه جمله میگی
اون همه دوست داشتن
اخرش چرا اینطوری شد …؟
وقتی کسی به شما نیاز دارد
ღ
ღ
ღ
ღ
ღ
�э�ȝ��: عاشقانه, زیبا, دلنشین, شعر, جملات زیبا
دیـشـب
دیــــــگـــــه بـــَـســــــه...
بـاران از اشــک هــایــت خــجــالــت مـی کــشــد...
ღ
ღ
ღ ღ
ღ
گمان کنم
باید بروم سراغ شیشه های همسایه
شیشه های خانه ی خودمان دیگر کفاف نمی دهند
بس که ها کرده ام
و رویشان
قلب کشیدم
�э�ȝ��: عاشقانه, زیبا, دلنشین, شعر, جملات زیبا
ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
�э�ȝ��: عاشقانه, زیبا, دلنشین, شعر, جملات زیبا
�э�ȝ��: داستان, عبرت, داستان عبرت امیز
ღ ღ ღ ღ ღ ღ
�э�ȝ��: سهراب سپهری, شعر, شعر سهراب سپهری, صدای پای آب
ღ ღ ღ
ღ
�э�ȝ��: شعر, سهراب سپهری, سهراب
وقتی آن شب از سر کار به خانه
برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او
�э�ȝ��: عاشقانه, داستان عاشقانه, داستان, ازدواج, سرطان
C?ntinue
ميچکد نم نم به روي شانه ي سردخيابان
خاطراتي سالخورده مانده درتقويم ديروز....
| Theme by : www.pofaki.ir |


